تبلیغات
داستان های كوتاه - تفاوت عشق و ازدواج
داستان های كوتاه
سه شنبه 3 آذر 1388

تفاوت عشق و ازدواج

سه شنبه 3 آذر 1388

نوع مطلب :داستان، 
نویسنده :FaFa

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟

...

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
 
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 
استاد پرسید: چه آوردی؟

 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
 
استاد گفت : عشق یعنی همین !


 
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت!!!
 
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
!
 
استاد گفت: ازدواج یعنی همین !!! 

 




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.